تبليغاتX
دل آزاد

امروز با خدا نشسته بودم سر میز .چای و کیک خوردیم. خدا گفت چایت اناری نیست دختر. و خندید. کیک را که جلویش گذاشتم  دست راستم را زیر چانه زدم .نگاهش کردم و گفتم:

" بهم دروغ بگو .میخوام احساس کنم خوشبختم .خیلی خوشبخت ."

گفت:

" بهم اعتماد کن."

ترسیدم. نه زیاد. کمی ترسیدم.بعد پرسیدم:

"این دروغ بود؟"

دوباره گفت:

"بهم اعتماد کن."

دستپاچه گفتم:

" چایتون سرد میشود ."

پرسید:

"چرا بی قراری؟ "

گفتم:

" من؟! ... نه  خب فکر کردم چایتان.میخواین عوضش ... ؟"

بعد مثل همیشه گوشه ی لبهام جمع شد. چشمهام داغ شدند .بعد هم فنجان چایم را تار دیدم. پلک که زدم قطره اشکم در فنجان چای افتاد.

می دانستم نگاهم میکند. می دانستم بدجوری نگاهم میکند. شاید هم خیره شده بود. برای همین سرم را بالا نیاوردم. فقط  گفتم:

"بهم دروغ نگو."

بلند شد .فنجان چایم را برداشت و گفت:

"بهم اعتماد کن." وادامه داد : "برات عوضش میکنم."

نوشته شده در 89/01/18ساعت توسط کیمیا| |

رفته بودم بازار. از آن بازارها که لباس های زیر سایز بزرگ را روی پیشخوان گذاشته اند و زنها زیر چادرهاشان آنها را وارسی میکنند. زن هایی که چقدر شبیه هم هستند. سیاه پوش و چادر به سرو پیر.من آنجا چه کار میکردم؟ شاید فقط نگاه . و هر از گاهی دلم میگرفت. از آن بازار هایی بود که پیرمردی خاک الود و خسته سفره هایش را می فروشد. سفره هایی که طرحشان خوراک های بوقلمون است. و فکر کردم هنوز هستند کسانی که سر سفره ناهار میخورند.سفره هایی که طرح رویشان خوش طعم ترین خوراک هاست. از آن بازار هایی بود که نه فروشنده ها و نه مشتری هایش برای هیچ چیز عجله ندارند. و من که ایستاده بودم و نگاه میکردم. یکبار هم به یکی از فروشنده ها که صدای پیرزنی را نمیشنید که هی میگفت آقا من با شما هستم... آقا؟ گفتم آقا این خانوم شما را صدا میکنن. و مرد همانطور که سرگرم مشتری های دیگر بود گفت بله بله؟ و حتا به پیرزن نگاه نکرد و من رد شدم. بعد آن پیرزن را دیدم که هیچ چیز هم نخریده بود و با مردی که توی وانتش شامپو و نرم کننده و کرم دست و صورت میفروخت حرف میزد. مرد میگفت یارو وباصیرش را عمل کرده درش آوردن جاش یه وباصیر دیگه گذاشتن. قلوه شو عمل میکنه در میارن یکی دیگه جاش میذارن. و اشاره ای به پیرزن کرد و به همکارش که پشت وانت نشسته بود چشمک زد.همانوقت مادر و دختری که آرایش غلیظی داشت سر قیمت کرم دست و صورت  افسون با فروشنده پشت وانت چانه میزدند. مادر میگفت چند وقتیه دستاش خشک شده. و خندید. و من فکر کردم چرا زنانی که روی صورتشان خالکوبی دارند غمگینم میکنند. و چرا همیشه می خندند. و حسرت دل شادی شان را خوردم. نمیدانم چرا یاد تو افتادم که می گفتی فقر فساد می آورد. نمی دانم. و دلم گرفت. دلم خواست دست های پیرو ترک خورده ی  تمام پیرمردها و پیرزن های آن بازار را ثبت کنم اما می ترسیدم ناراحت شوند اگر ببینند عکسشان را میگیرم. پسری که انگار ماهی میفروخت گفت خانوم دوربینت فروشیه؟ نگاهش نکردم. رد شدم و دوربین را توی کیفم گذاشتم. شاید این تنها کاری بود که میتوانستم برای تمام دست های پیر و ترک خورده و خاک آلود آنها انجام دهم. اینکه عکسی از آنها نگیرم.

نوشته شده در 88/12/22ساعت توسط کیمیا|

میخواستم قبل از هر چیز خبرتان ندهم که امروز روز خوبی بود. اگر خودخواهی نباشد چیزی شبیه آن که هست.وقتی صبح از خواب بیدار می شوم و میخواهم داد بزنم لعنتی! امروز روز خوبیه و چون از خوشحالی یکجا بند نمی شوم میزنم بیرون و در گوشه خیابان دو زن را میبینم که چه زیاد تشنه ی محبت اند. حتا اگر از طرف راننده های بی خیالی که از کنارشان میگذرند باشد. و چه بوق های زیادی که صدایشان برخاسته از نوعی محبت است. محبت های گوناگون زندگی. محبت های گوناگون لازمه ی زندگی. یادم می آید که امروز روز خوبی است . با این حال چیزی مانعم میشود تا به غمزه های دو زن کنار خیابان نگاه کنم.

در پیاده رو دو همکار با هم شوخی میکنند. دو بستنی فروش که از بستنی قیفی گرفتن آن دیگری فیلم میگیرد. اینبار چون چیزی مانعم نمی شود بهشان نگاه میکنم. او که فیلم میگیرد متوجه می شود. بهم نگاه می کنیم. میخندیم. با هم. میدانم میداند این لبخند با خود چیزی جز سهیم بودن در یک شادی مشترک چیزی ندارد.

چه نگاه هایی که در فاصله ی اینطرف تا آنطرف خیابان پیچیده میشوند. از سادگی تا غمزه گی.

دو زن آنطرف خیابان نیستند. نیستی در ازای محبت... .

در کتابخانه آهسته قدم بر میدارم. فکر میکنم اگر صدای پاشنه ی کفشهام باعث شوند تا مدتی بعد کنار اعلامیه "لطفن تلفن همراهتان را خاموش کنید" اعلامیه ای بچسبانند که "با کفش پاشنه دار وارد نشوید" حداقل برای من که بد میشود.کتابدار طبق معمول فامیلم را اشتباه تلفظ میکند. بلند میگوید: دو تا کتاب انتخاب کرده اید.تشریف بیارید بگیرید.آهسته میگویم: دو تا دیگه هم میفرستم الان. با صدای بلندتری میگوید: نه! نمیشه که. فقط دو تا میتونید بگیرید. اینبار اما برمیگیردم روبرویش می ایستم و با صدای بلند میگویم: من میتونم چهارتا کتاب بگیرم. اجازه اش رو دارم. چهار تای قبلی را آوردم و چهارتای دیگه میگیرم. ساکت میشود. دقیقن منظورم همین است بله ساکت میشود. و من میفهمم تابلوی  "با صدای آرام صحبت کنید" برای مراجعین است نه کتابداران. بهر حال کتابداران هم بهانه لازم دارند.

اما امروز علاوه بر همه ی اینها روز خوبی بود چون از ناشکری به شکر رسیدم. ناشکری های کوچک زندگی ام  که اگر نبودند امروز به شکری تا این اندازه بزرگ نمی رسیدم.

نوشته شده در 88/12/16ساعت توسط کیمیا|

یک  شعر عاشقانه و یک بغض در گلو

سیگار نیم سوخته و یک گل شبیه او

 

اینجا نشسته ام و نگاهم به سمت در

یک آن به کافه قدم میگذارد او

 

مردی که میز کناری نشسته است

دارد بلند می شود و رو به روی او

 

یک صندلی را به عقب می کشد و من

هی غوطه میخورم ته زردی موی او

 

آنجا نشسته است و سیگار میکشد

آن مرد لعنتی ی همیشه به سوی او

 

دارد تمام روح مرا می فشارد این

یک شعر عاشقانه و یک بغض در گلو

 

یک شعر عاشقانه که هرگز بیان نشد

یک بغض زرد قناری شبیه او

 

دی ماه 1388

 

 

نوشته شده در 88/10/14ساعت توسط کیمیا|

زل زده است به انگشتان باریک و دستهای ظریفت .

کتاب را ورق میزنی.

زل زده است هنوز. صدای نگاه زبرو مردانه اش در گوشت زنگ میخورد.

میخواهی نگاهش کنی. چشمهات می لغزند روی دستهات.میخواهی نگاهش کنی.  سنگینی نگاهش رابر چهره ات احساس میکنی.میخواهی نگاهش کنی.

کتاب را می بندی.

انگشتانت روی میز می خرامند.  نرسیده به کتابی که زیر دستهاست متوقف میشوند. دستهاش بهم گره خورده اند. چشمهات صدایشان میزنند. تکان کوچکی میخورند. انگشتانت مشتاقانه پیش میروند. با صدای زنانه ای در گوش دستها زمزمه میکنند. دستها از هم جدا میشوند.فردی وارد کتابخانه می شود.کتاب را فوری از زیر دستها بیرون میکشی.با روزنامه جلد شده است.همیشه همینطور اند. در کیفت جای میدهی. میخواهی نگاهش کنی.بلند میشوی. چادر سیاه را به سختی سر میکنی. بلد نیستی. سر و ته روی سرت می اندازی. سنگینی نگاه های مردانه اش را احساس میکنی.دوست داری نگاهش کنی. صدای جابجا شدن سریع صندلی اش را میشنوی.پرتاب میشود به سمتت. خودت را کمی کنار میکشی.صدای خشنی میگوید: خانم موسوی؟!

صدای خشن کیفت را می گیرد. کتاب و خودکار و رژلب و کیف پول و دسته کلید روی میز پرت میشوند.کتاب را باز میکند. میخواباند توی گوشش. از دماغش خون می پاشد.دوست نداری نگاهش کنی.زل میزند به انگشتان باریک و دستهای ظریفت در النگوهای آهنی .دوست نداری نگاهش کنی. راه می اندازنتان. دستهای مردانه و زبری از زیر چادر دستهای  گریانت را لمس میکنند. صدای خشن به ساق پایش لگد میزند. دوست نداری نگاهش کنی...دوست نداری نگاهش کنی.

نوشته شده در 88/09/26ساعت توسط کیمیا|

من هیچ چیز نیستم.

شما همه چیز هستید.

شما زندگی من هستید .

کسی که بدون او ناقصم.

شما هیچ نقصی ندارید.

بدون شما ...

باور کنید ...

بدون شما می میرم!


تنها چند سئوال دارم

چرا اینطور غذا می خورید

و چرا اینطور دست میدهید؟

چرا اینطور راه می روید

و چرا اینطور می نشینید ؟

چرا اینطور لباس می پوشید

و چرا اینطور صحبت می کنید؟

 

حالا هم به جای جواب دادن به سئوال هایم

اینطور نگاهم میکنید!

 

چرا اینطور نگاهم میکنید؟

مگر آدم ندیده اید؟!

 


 

نوشته شده در 88/07/07ساعت توسط کیمیا|

 

 هی به در می خورم هی به دیوار .یک ملحفه ی سفید میماند برای بر سر کشیدن .آرام می گیرم . لحظه ای بعد  انگار صدایم کرده باشی نگاهم هی می تابد هی به در و دیوار پرتاب میشود و نمی یابمت . آهسته صدایت میزنم و جواب که نمیدهی فریاد میزنم  و باز جواب که  نمیدهی  به یاد می آورم مدت هاست نخوانده ام  ات! ملحفه سفیدی هست  برای گم شدن برای آرام گرفتن  و …

بغض میکنم و ملحفه ی سفید را  که خیس شده است پس میزنم . میبینم که زمینگیر شده ای .میدانم زمینگیرت کرده اند. میخواهم بپرسم :نمی خوانی ام ؟ اما میپرسم : چرا گریه میکنی؟

...

نوشته شده در 88/04/03ساعت توسط کیمیا| |

خواندند بابا نان دارد و انتظار نان از دستهای هر شب خسته تر بابا باور نان را در ذهن کودکانه مان دشوار میکرد. خواندند آن مرد با دستهای پر از خواب آینه ها می آید . آن مرد قرار بود در باران بیاید .چشمان منتظر مان به آسمان همیشه ابری  خیره شده بود. گاهی هم باران می آمد . آن مرد اما نمی آمد. انتظار نان از دستهای پدر و انتظار آمدن آن مرد در باران را تا همیشه ی الان  برایمان خواندند و ما نوشتیم... . ما نوشتیم و آنها با صدای بلندتر تکرار کردند. ما مینوشتیم و هر شب دستهای خسته و بزرگ بابا را بدون نان دیدیم .ما مینوشتیم و نه حتی هیچ  نشانه ای از آن مرد در هیچ بارانی نیامد. داشتیم ایمانمان را به دستهای بابا و آمدن آن مرد در باران از دست می دادیم که داستان چوپان دروغگو را برایمان خواندند . دیدند که مداد ها در دستمان است و سرهامان بالاست. نمی نوشتیم. به هم نگاه میکردیم. تکرار کردند تا بنویسیم اما ما  داستان را از بر شدیم. بابا نان دارد را از یاد بردیم و به جای انتظار نان از دستهای خسته و خالی بابا وقتی به خانه آمد داستان چوپان دروغگو را برایش تعریف کردیم. بابا هم هرشب برایمان داستان دیگری به خانه می آورد. برای هم تعریف می کردیم . یک شب بابا داستان تصمیم کبری را برایمان به خانه اورد . بابا نمیگفت بنویس. ما داستان را از بر می کردیم . برای هم تعریف می کردیم .حالا همه ما کبری شده ایم و تصمیم های بزرگ میگیریم. ما مدیون دستهای پر از داستان بابا هستیم. حالا دیگر نمی خوانند بابا نان دارد. چون بابا نان ندارد. تکرار نمیکنند آن مرد در باران می آید . چون آن مرد مدت ها پیش با دستان پر از داستانش آمده بود. حالا ما مانده ایم و تصمیم کبری . برای هم تعریف می کنیم و با هم تصمیم کبری می گیریم. حالا دیگر به جای بابا نان دارد می نویسیم بابا داستان دارد. آن مرد داستان دارد... .

نوشته شده در 88/03/26ساعت توسط کیمیا| |